تبليغاتX
حرف دل مشکیپوش

حرف دل مشکیپوش

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

 

    یکی زندگیش پر از دل خوشیه

   یکی عادتش برادر کشیه

   یکی زاغ مردم و چوب می زنه

   یکی از عمق دلش جون می کنه

   یه نفر خوابه رو تخت نقره کوب

   یکی حیرون توی دریای جنوب

   یکی زندگی رو زیبا میبینه

   یکی اما خودشو تنهای تنها میبینه

   آره این رسمه میون آدما

   یکی داروغه یکی دارو بشه

   نمیشه رسمشونو عوض کنیم

   اگه حتی آسمون وارونه شه

نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط حمیدرضا| |

شبها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

آوای تو می خواندم از لا یتناهی

آوای تو می آردم از شوق به پرواز

شبها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

 

امواج نوای تو به من می رسد از دور

دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی

وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان

خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی

دید از تو اگر صبح ابد هم دهدم دست

من سر خوشم از لذت این چشم به راهی

ای عشق تورا دارم و دارای جهانم

همران تویی هرچه تو گویی و تو خواهی

نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط حمیدرضا| |

 

چقدر سخته که عشقت روبروت باشه نتونی همصداش باشی

چقدر سخته که یک دنیا بها باشی نتونی که رها باشی

چقدر سخته که بارونی بشی هر شب نتونی آسمون باشی

چقدر سخته که زندونی بمونی بی درو دیوار نتونی همزبون باشی

چقدر سخته تو چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده

چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن : چنده؟؟

چقدر سخته کلامت ساده پرپر شه نتونی ناجیش باشی

چقدر سخته که رفتن راه آخر شه نتونی راهیش باشی

چقدر سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه خوندن جدا باشی

چقدر سخته که نزدیک خدا باشی ولی غرق ادا باشی!!!

نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط حمیدرضا| |

 

 

روبروم بود... بغض تو گلوم بود... اگه می گفتم تموم بود...

رفت و رفتم ... هیچی نگفتم... فقط از دلم شنفتم...

که خودش بود  نیمه ی پنهون...

وصله ی جور دل و پاره ی تن بود

نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط حمیدرضا| |

می گن ستاره هارو شب می شه یکی یکی شمرد...

یه آسمون شمردمو اما بازم خوابم نبرد...

از توی قاب دل نشد اسمتو بیرون بکنم...

زخمی که روی دلمه دوا و درمون بکنم...

یه شب دیگه بی تو گذشت صدام گرفته تو گلو...

پشت سرم سایه تو غمت نشسته روبرو...

                                                                         به یاد صبا...

نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط حمیدرضا| |

 
 
 
تن تو ظهر تابستون رو به یادم میاره ...
رنگ چشمای تو بارون رو به یادم میاره
وقتی نیستی زندگیم فرقی با زندون نداره
قهر تو تلخی زندون رو به یادم میاره
 
من نیازم تورو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
 
تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون می زنه
تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه
تو مثل خواب گل سرخی لطیفی مثل خواب
من همونم که اگه بی تو باشه جون می کنه
 
من نیازم تورو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
 
تو مثل وسوسه شکار یک شاپرکی
تو مثل شوق رها کردن یک بادبادکی
تو همیشه مثل یک قصه پر از حادثه ای
تو مثل شادی خواب کردن یک عروسکی
 
تو قشنگی مثل شکلایی که ابرا می سازن
گلای اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن
اگه مردای تو قصه بدونن که اینجایی
برای بردن تو با اسب بالدار می تازن
 
من نیازم تورو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
 
من نیازم تورو هر روز دیدنه
از لبت دوست دارم شنیدنه
 
                                                       تقدیم به تو ...
 
 
IMPERROR   of the   DARKNESS                
نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 5:23 قبل از ظهر توسط حمیدرضا| |